خرید بک لینک
سال 94 با همه ی تلخی هاش بالاخره تموم شد... و من امادم که امسال بهترین سال زندیگم باشه... اما ... اما انگار نحسی سال 94 همچنان موندنیه و قصد رفتن نداره... همچنان همون بی حوصلگی ها و کسل بودن تو وجودم هست...حوصله هیچ چیز رو ندارم... کاملا خودمو تو خون

برچسب: دلنوشته, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

اردیبهشت اینروزا هیچ چیز برام عوض نشده... هنوز هم خسته و بیحالم... هنوز هم صبحا بی هیچ امیدی از خواب دل میکنم... هنوز هم با بی میلی صبحانه میخورم... هنوز هم خودم را در اتاقم حبس میکنم... هنوز هم از سر و صدای بچه های در حال بازی تو کوچه بیزارم... هنوز

برچسب: دلنوشته,اردیبعشق, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

اینروزا اینقد دلم پر از حرف های نگفته ای شده که تو این چند سال با فکر بهشون نا خوداگاه ذهنم به طرف انجام کارهایی میره که یجورایی خیلی جرئت میخواد... و هر روز که میگذره ، این حرفا روی هم بیشتر اضافه میشه... راستش بعضی اتفاقا اونقد سریع میوفتن که اصلن

برچسب: دلنوشته, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

امروز بعد از مدت ها اومدم وبم...

راستش نمیدونم چطور شد که اومدم...بعید بود بین اینهمه سردرگمی به سرم بزنه بیام وب...

تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده اما حال و روزم تغییر چندانی نکرده...

ترازویه اتفاقات خوب همچنان سبکتر از گذشتس...

هنوز که هنوزه منتظره یه اتفاقه خوبم که بیوفته و دنیام عوض شه ولی انگار برای رسیدن به دنیای بهتر باید به ناچار این دنیای پوچو تحمل کرد...

برچسب: نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

لعنت به خاطرات... خیلی میگذره تا بتونی فراموش کنی...حتی اگه بخوای به خودت تلقین کنی که ازش بدت میاد و حداقل از این راه بتونی فراموشش کنی ، زمان زیادی لازمه... هر کاری میکنی که فراموشش کنی ...بالاخره که بعده یه مدت حواستو پرت میکنی که بهش فکر نکنی..

برچسب: دلنوشتهخاطرات, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

اینروزا حس یه موش ازمایشگاهی رو دارم که سرش هزارتا بلا میارن تا مقاومتشو بسنجن...

سعی میکنم مشکلاتو کم کم حل کنم اما با تموم شدن یه مشکل بازم مشکل جدید بوجود میاد....

نمیخوام بازم بگم کم اوردم و بریدم و بهونه بیارم ولی خدا واقعا اینا همش انصافه؟

نمیدونم...شاید اره ، شاید....

نوشته های قدیمو که میخونم میبینم حالم هیچ تغییری نکرده و چه بسا بدترم شده...

روزای سرنوشتم یکی یکی میرن و منم انگار نه انگار...دچار یه سردگمی عجیب شدم...

هم میخوام عوض شم هم نمیتونم ...

برچسب: دلنوشته, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

خیلی خستم ...خیلی سردرگم...

خدایا چکار کنم...انگار هیچ راه نجاتی به روم باز نمیشه...مشکل پشت مشکل...

و بدتر از اون اینکه هیچکس درکم نمیکنه...

هیچکس منو جدی نمیگیره...

شاید لازمه یه اتفاقی بیوفته تا به همه اثبات کنم خودمو...

نه...اصلن لازم نیست خودمو اثبات کنم...

فقط میخوام از این حال دربیام...

خدایا یه راه نجات....

برچسب: دلنوشته, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

همیشه برگشتن به خاطرات برام لذت بخش و پر از شادی بود... اما میون همین همیشه ها ، گاهی بعضی خاطرات اشکمو درمیارن... یکی از همین خاطرات ، این وبلاگه...وقتی به اون همه ساعاتی فکر میکنم که از نوجوانی تو این وبلاگ میچرخیدمو و دنبال مطلب قشنگ بودم برای و

برچسب: دلنوشته, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

تو لحظه های زندگی یه وقتایی هست که حالت حسابی گرفتس و نمیدونی چته... یه وقتایی که فقط خودتی و خودت ... شاید پیش اومده باشه که با خودت گفته باشی ای کاش یکیو داشتم...اینجور وقتا هیچوفت عجول نباش چونکه ادم نیاز داره به این تنهایی ها و بی کسیا.... باید

برچسب: دلنوشته, نویسنده: پرهام یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی