برچسب: دلنوشته,
نویسنده: پرهام یزدانی
اردیبهشت
اینروزا هیچ چیز برام عوض نشده...
هنوز هم خسته و بیحالم...
هنوز هم صبحا بی هیچ امیدی از خواب دل میکنم...
هنوز هم با بی میلی صبحانه میخورم...
هنوز هم خودم را در اتاقم حبس میکنم...
هنوز هم از سر و صدای بچه های در حال بازی تو کوچه بیزارم...
هنوز
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: پرهام یزدانی
راستش نمیدونم چطور شد که اومدم...بعید بود بین اینهمه سردرگمی به سرم بزنه بیام وب...
تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده اما حال و روزم تغییر چندانی نکرده...
ترازویه اتفاقات خوب همچنان سبکتر از گذشتس...
هنوز که هنوزه منتظره یه اتفاقه خوبم که بیوفته و دنیام عوض شه ولی انگار برای رسیدن به دنیای بهتر باید به ناچار این دنیای پوچو تحمل کرد...
برچسب:
نویسنده: پرهام یزدانی
برچسب: دلنوشتهخاطرات,
نویسنده: پرهام یزدانی
سعی میکنم مشکلاتو کم کم حل کنم اما با تموم شدن یه مشکل بازم مشکل جدید بوجود میاد....
نمیخوام بازم بگم کم اوردم و بریدم و بهونه بیارم ولی خدا واقعا اینا همش انصافه؟
نمیدونم...شاید اره ، شاید....
نوشته های قدیمو که میخونم میبینم حالم هیچ تغییری نکرده و چه بسا بدترم شده...
روزای سرنوشتم یکی یکی میرن و منم انگار نه انگار...دچار یه سردگمی عجیب شدم...
هم میخوام عوض شم هم نمیتونم ...
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: پرهام یزدانی
خدایا چکار کنم...انگار هیچ راه نجاتی به روم باز نمیشه...مشکل پشت مشکل...
و بدتر از اون اینکه هیچکس درکم نمیکنه...
هیچکس منو جدی نمیگیره...
شاید لازمه یه اتفاقی بیوفته تا به همه اثبات کنم خودمو...
نه...اصلن لازم نیست خودمو اثبات کنم...
فقط میخوام از این حال دربیام...
خدایا یه راه نجات....
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: پرهام یزدانی
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: پرهام یزدانی
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: پرهام یزدانی